تبليغاتX
شبخوانی
 
 
 

(به پيشنهاد  آقا مهدي رزاقي)

 

عزیزکم هباء

خواستم دوباره بنویسم مثل همان ۱۴،۱۳ سال پيش ِ كودكي كه نوشته بودم (براي تو يا خواهر و برادرانت چه فرقي مي كند)

خواستم دوباره "قلم را بر قلب سپيد كاغذ" بگذارم و بگويم كه "نمي دانم چگونه و چه زماني اين نامه به دستت خواهد رسيد"

خواستم اين بار مخاطبم نه "دوست ناشناخته من"‌، كه تو باشي هباء!

...

مي خواهم بنويسم، اما

امان از قلم 

چقدر كوتاهي مي كند! آنچه مي خواهم نمي نويسد...مي نويسد آنچه كه نمي خواهم

دريغ كه واژه ها هميشه ناتوانند و نارسان

دردا كه كاغذ تاب رنج تو را ندارد

...

هباء جان

بگذار قلمم سنگ باشد و كاغذم درخت

بگذار نامه ام به بلنداي درخت زندگي باشد و سراسر نامه حرف هاي تو بشود برايم

بگذار پيوسته بايستم و حك كنم

"همه فصل هاي تراژدي را

حك كنم روي درخت همه آنچه را خورشيد برايت سرود، ماه برايت زمزمه كرد

و همه آنچه كه چكاوكي روايت كرد"

هباء جان

بگذار حك كنم تا در خاطرم بماند...

بر درختي كه

نامش زندگي ست

درخت زندگي

 

(با الهام از شعر شاعر فلسطيني)

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:22  توسط شبخوان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM