تبليغاتX
شبخوانی
 
 

 

خواستم چيزي بگويم

ديدم حرفي نيست براي گفتن ؛ كه:

 

«حرفهايي هست براي "نگفتن"

حرفهايي كه هرگز سر به "ابتذال گفتن " فرود نمي آرند

حرف هاي شگفت ، زيبا و اهورايي همين هايند،

و سرمايه ماورايي هر كس به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد،

حرف هاي بيتاب و طاقت فرسا،

كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند،

و كلماتش، هريك، انفجاري را به بند كشيده اند؛

كلماتي كه پاره هاي "بودن" آدمي اند...

اينان هماره در جستجوي "مخاطب" خويشند،

اگر يافتند، يافته مي شوند...»

(كوير/ شريعتي)

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:8  توسط شبخوان  | 

 

چه شده كه مدام ياد «فرخي يزدي» مي افتم و شعر «آزادي» را زمزمه مي كنم؟ چرا احساس دِين مي كنم كه حتما اينجا چيزي از او بنويسم؟ چه شده كه صحنه هاي زندگي آن «شاعر نستوه» را چون تصاويري پي در پي مقابل ديدگان خود مي بينم؟

 

- محمد فرخي سال 1268 ه.ش در يزد متولد شد. از سالهاي نوجواني سرودن شعر را آغاز مي كند؛ شعري كه درونمايه اي بكر و بديع اما پرخطر دارد: اجتماع و سياست؛ به همين علت و به جرم اخلالگري از مدرسه اخراج مي شود.

- در جواني با وجود استبداد شديد ( كه حتي پس از پيروزي مشروطه، حاكم است ) مسمطي پرشور را در جمع آزاديخواهان و در ستايش آزادي مي خواند و به همين گناه(!) به زندان افتاده و به دستور ضيغم الدوله قشقايي لبهايش را دوختند...

- در سال 1300 فرخي در تهران روزنامه «طوفان» را منتشر مي كند و در آن مقالات انتقادي خود را به چاپ مي رساند.

- در دوره هفتم مجلس (1307) به نمايندگي از سوي مردم يزد برگزيده شده و جزو جناح اقليت مجلس با هيات حاكم به مبارزه مي پردازد ؛ اما با توقيف مجدد روزنامه طوفان و تحت فشار شديدي كه در مجلس متحمل مي شود، از ايران به مسكو و سپس به برلن مي رود.

- سال 1312 با ميانجيگري تيمورتاش ـ وزير دربار وقت ـ به ايران برگشته و در كنار ديگران به قرارداد 1919 وثوق الدوله اعتراض مي كند. ليكن دوباره دستگيرش مي كنند و اين بار در زندان به طرز فجيعي با تزريق آمپول هوا، وي را به قتل مي رسانند(1318 ه.ش)

- شعر فرخي :

1- غزل: فرخي بيش از افرادي چون سيداشرف الدين،عارف،عشقي و بهار ، غزل را با مايه هاي اجتماعي بكار مي گيرد؛ با اين همه در ميان غزلهاي وي ، عاشقانه هايي لطيف نيز يافت مي شود.

2- رباعيات: بسياري از رباعيات شاعر لب دوخته در واپسين دقايق به زير چاپ رفتن«طوفان» سروده شده و به حوادث و اوضاع جاري زمان فرخي اشاره دارند.

 

شعر آزادي

آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي              دست خود ز جان شستم از براي آزادي  

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را                    مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي

با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز                         حمله مي كند دايم بر بناي آزادي

در محيط طوفانزاي ماهرانه در جنگست                       ناخداي استبداد با خداي آزادي 

    شيخ از آن كند اصرار بر خرابي احرار                     چون بقاي خود بيند در فناي آزادي

دامن محبت را گر كني ز خون رنگين                           مي توان ترا گفتن پيشواي آزادي

فرخي ز جان و دل مي كند در اين محفل                    دل نثار استقلال جان فداي آزادي

رباعي

از بس كه زند نواي غم چنگي ما                   اندوه كند عزم هماهنگي ما

شادي و گشايش جهان كافي نيست            در موقع غم براي دلتنگي ما

 

چند كتاب در اين رابطه:

1- ديوان فرخي يزدي ، به كوشش حسين مكي

2- ديوان فرخي؛ حسين مسرت، نشر قطره، 1381

3- شاعر لب دوخته ، حسين مسرت و غلامرضا محمدي؛ يزد: انجمن آثار و مفاخر فرهنگي يزد،1378

4- فرخي يزدي سرانجام يك روياي سياسي، رضا آذري شهرضايي؛ انتشارات شيرازه، 1381

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:47  توسط شبخوان  | 
 

 

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!

 

(شکیبی اصفهانی)

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:47  توسط شبخوان  | 

 

بــِضَربِ سَيفِكَ قَتلي حَياتُــنا اَبدا ً

لِاَن‎‎ روحِيَ قَدْ طابَ اَنْ يكون فِداك

(كشتن من به زخم شمشير تو زندگاني جاويد ماست. چه،روانم خوش است كه فداي تو شود...)

 

1- ان شاء الله متهم نشوم به «عرب گرايي». دوستان ارجمندم مي دانند كه خوانش اثر (اينجا بيت) به زبان اصلي لطف بيشتري دارد.

2- اين، بيتي بود از فال جديدم. چند ساليست با فال حافظ بيگانه شده ام و اين بار كه ميلي دروني مرا مي كشاند طرف ديوان خواجه، و با شك و ترديد و دخيل دانستن تصادف، سه بار تفال مي زنم  با يك غزل مواجه مي شوم !

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:33  توسط شبخوان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM