تبليغاتX
شبخوانی
 
 
ادیبهشت تمام می شود

و من همچنان به یاد سهراب

و دلتنگ از یاد نکردنش...

 

سهراب را  از کودکی شناختم با « در گلستانه » و صدای «شهرام ناظری» - که در ذهن کوچکم صدای سهراب بود - و بعد از یک وقفه چندساله به مدد هدیه گرفتن «هشت کتاب» دوباره به شعرش مبتلا شدم و این بار نگاهش جزء لاینفک اندیشه ام شد...

من با « هلا » سلوک ها کرده ام/ با «چند»  « تا گل هیچ » رفته ام . « نیایش »  را زمزمه ها کرده ام  و نگران شدم از شنیدن «دنگ»  ِ ساعت . من گاه فالم را با شعر سپهری می نوشم :

                                          من تو را زیستم  ای نزدیک!

اینجا میخوام به یاد روح بزرگش و به پاس احترام به نان و نمکی که چندین سال از خوان گسترده نگاه و اندیشه و عرفان و سلوکش خورده ام  تنها برخی تک بیت های او را بنویسم . بیتها و مصرعهایی که کمی تأمل روی آنها آدمی را می رساند به « امکان یک پرنده شدن » :

  • گاه زخمی که به پا داشته ام / زیر و بم های زمین را به من آموخته است...
  • هنوز برگ / سوار حرف اول باد است...
  • و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد...
  • گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید/ شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت...
  • من قطاری دیدم که سیاست می برد (و چه خالی می رفت)...
  • جنگ خونین انار و دندان...
  • رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ...
  • و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت / و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت...
  • چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست...
  • یاد من باشد تنها هستم / ماه بالای سر تنهاییست...
  • هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...
  • پرده را برداریم / بگذاریم که احساس هوایی بخورد...

 

من و دلتنگ / و این شیشه خیس.

می نویسم / و فضا .

می نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک .

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:18  توسط شبخوان  | 

 

دیشب تأملی می کردم در " جلوه های محبّت "

تمام آنچه که دریافتم این است:

 

محبّت

کششی است از جانب «حق» که بنده را می خواند

کوششی است از سوی «بنده» که خدا را می خواند

پیوندی است میان «بندگان» که در راه وصال حق اند...

 

  نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:8  توسط شبخوان  | 

بعد از مرگ نوبت ‹‹حيات›› :

 

زندگي يعني : يك سار پريد.

از چه دلتنگ شدي؟

دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد،

كودك پس فردا،

كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است.

و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان ،

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

 

سهراب

  نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:9  توسط شبخوان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM