اين نوشته (پست) را اختصاص مي دهم به " مرگ ". به اين دليل ساده كه توجه به "مرگ" به منزله پلي است كه ما را به "زندگي" متصل مي كند . اما دوستان، سؤال اينست كه ما از مرگ چه مي دانيم يا چه ويژگي هايي را براي آن قائل هستيم؟ و اصولا بحث در اين باره چه فايده اي دارد؛ من سعي مي كنم چند نكته را به طور فشرده بيان كنم:
1- اينكه ما بدانيم يقينا خواهيم مرد، اين مساله ما را به انسان تبديل مي كند؛ مثل اينكه بگوييم: ‹‹ خواهم مرد ، پس هستم!›› (هايدگر) . سخني از علي (ع) متناسب با همين موضوع نقل مي كنم:‹‹ آنچه قابل شماره است،پايان پذير است و آن چه انتظارش را مي كشند، مي آيد. ›› در نتيجه مرگ قطعي است(سخن شماره 73 )
2- نكته بعد اينست كه مرگ ، امري شخصي و غير قابل انتقال است. هيچ كس نمي تواند به جاي ديگري بميرد. در نتيجه مرگ به ما فرديت مي بخشد و همچنين همه ما را برابر مي كند.
3- مرگ، همه جا حاضر است، نامتعين بوده و زمان و نوع آن براي ما نامشخص است. يك ضرب المثل قديمي مي گويد:
Nobody is too young to die nor too old to live another day
هيچ كس آنقدر جوان نيست كه نميرد و هيچ كس آنقدر پير نيست كه روز ديگر زنده نماند.
4- مرگ چيزي كاملاً ناشناخته است و در نگاه از درون نمي دانيم به چه چيزي شباهت دارد.
5- مرگ نفي محض است / معكوس زندگي ولذا همواره به طريقي ما را به «زندگي» ارجاع مي دهد.
آري دوستان ... مرگ ما را به "فكركردن" وا مي دارد اما نه پيرامون مرگ بلكه درباره "زندگي " .
بالاخره بايد آن را به عنوان يك واقعيت بپذيريم و بقول سهراب :
بدانيم اگر مرگ نبود
دست ما در پي چيزي مي گشت ...
در پايان كتابي را به شما معرفي مي كنم كه در نگاشتن مطالب اين پست از آن بهره بردم. اگر به "فلسفه" علاقمند هستيد خواندن آن را به شما پيشنهاد مي كنم:
پرسشهاي زندگي اثر فرناندو سَوَتِر/ ترجمه عباس مخبر / انتشارات طرح نو/ چاپ اول :۱۳۸۴
http://www.ketab.ir/HomePage.aspx?TabID=3564&Site=ketab&Lang=fa-IR&BookID=1187633
يك توضيح : پست قبل بخشي بود از شعر "آيا تو را پاسخي هست ؟" از دكتر شفيعي كدكني كه آن را به عنوان يك "شروع" آوردم . ممنونم كه با اين آغاز همراه بوديد.
«بودن
یعنی همیشه سرودن.
بودن : سرودن؛ سرودن :
زنگ سکون را زدودن.»
موافقید؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|