نیست دشوار جهان بدتر از آسانش
چون همی بگذرد آسانش و دشوارش
ناصرخسرو
(به پيشنهاد آقا مهدي رزاقي)
عزیزکم هباء
خواستم دوباره بنویسم مثل همان ۱۴،۱۳ سال پيش ِ كودكي كه نوشته بودم (براي تو يا خواهر و برادرانت چه فرقي مي كند)
خواستم دوباره "قلم را بر قلب سپيد كاغذ" بگذارم و بگويم كه "نمي دانم چگونه و چه زماني اين نامه به دستت خواهد رسيد"
خواستم اين بار مخاطبم نه "دوست ناشناخته من"، كه تو باشي هباء!
...
مي خواهم بنويسم، اما
امان از قلم
چقدر كوتاهي مي كند! آنچه مي خواهم نمي نويسد...مي نويسد آنچه كه نمي خواهم
دريغ كه واژه ها هميشه ناتوانند و نارسان
دردا كه كاغذ تاب رنج تو را ندارد
...
هباء جان
بگذار قلمم سنگ باشد و كاغذم درخت
بگذار نامه ام به بلنداي درخت زندگي باشد و سراسر نامه حرف هاي تو بشود برايم
بگذار پيوسته بايستم و حك كنم
"همه فصل هاي تراژدي را
حك كنم روي درخت همه آنچه را خورشيد برايت سرود، ماه برايت زمزمه كرد
و همه آنچه كه چكاوكي روايت كرد"
هباء جان
بگذار حك كنم تا در خاطرم بماند...
بر درختي كه
نامش زندگي ست

(با الهام از شعر شاعر فلسطيني)
سخن را چون نمينويسم
در من ميماند
و هر لحظه مرا روي ديگر ميدهد...
(مقالات شمس 18)
شبخوان غریب برج، می خواند:
«- دیری ست که دست انتظار من
بر شانۀ این سکوت خشکیده ست.
آزاد کن از دریچۀ فردا
این خستۀ شهربند غربت را
هان ای مزدا! در این شب دیرند
بگشای دریچۀ اجابت را.»
(م.سرشک)
با یاد استاد محمد مهدی فولادوند در این هنگامۀ "شبخوانی"
و ترجمه قرآن ایشان
که راه را برایم گشود...

بشکن قرق را ماه من
بیرون بیا امشب...
میان باش
و
تنها باش
مقالات شمس، ش ۲۳۲
ــ مرد بزرگي، و در عصر، يگانهاي، خوشدل شد، و دست من گرفت، و گفت:
ــ مشتاق ] تو [ بودم، و مقصر بودم!
و پارسال، با او راستي گفتم، خصم من شد، و دشمن شد. عجب نيست اين؟!
با مردمان، به نفاق ميبايد زيست، تا در ميان ايشان، با خوشي باشي! ...
ــ راستي آغاز كردي؟!
ــ به كوه و بيابان بايد رفت!»
(مقالات شمس، ۶١)
برای سمانه
تو مگــو ما را بدان شـــــــه بار نیست با کریمــــــان کارهــــا دشـــوار نیسـت
چون درین دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستی می دان که هست
هیـــــچ عاشــق خود نباشد وصل جو که نه معشـــــــوقــش بود جـــویــای او
در دل تو مهـــــــر حق چون گشتـه نو هست حق را بی گمــان مهـری به تو

ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلك را كمال و منزلتي نيست
در نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هركسي به قيامت
ليله اسري شب وصال محمد
آدم و نوح و خليل و موسي و عيسي
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه گيتي مجال همت او نيست
روز قيامت نگر مجال محمد
وآن همه پيرايه بسته جنت فردوس
بو كه قبولش كند بلال محمد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمين حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد

شايد اگر آفتاب و ماه نتابد
پيش دو ابروي چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب ديد جمالش
خواب نمي گيرد از خيال محمد
سعدي اگر عاشقي كني و جواني
عشق محمد بس است و آل محمد
هميشه می گفتم:
من و سکوت؟
محال است
سکوت عين زوال است
سکوت يعني مرگ
...
كجايي اي انسان ؟
(حمید مصدق)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|